مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
جعبه ی جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت اسمان جدا نمی شوی
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
افتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
افتاب
توی اسمان
افتاب می شود
ابر هم بدون اسمان فقط
چند قطره اب می شود
پس تو ابر باش و افتاب
قول می دهم که اسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من.کنار او.ولی
تو تویی وهیچ وقت ما نمی شوی
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/09ساعت 23:18 توسط سحر
|

خدايا : آتش مقدس "شك" را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين" هايي را كه در من نقش كرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده اين خاكسترلبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني شسته از هر غبار طلوع كند ... رو تخت افتادم ... یه حس تکراری باز داره اذیت می کنه ... چشام سرخه ... یادم نمیاد شام درست کرده باشم ... خونه چقد خلوته ... پس این همهمه چیه تو گوشم ؟ اتاق زیادی ارومه ... داره می لرزه ... ریتمش اصلا باعث نمی شه پامو تکون بدم ... فریادش فقط ارامش تزریق می کنه ... کرخت تر می شم ... هیچی ندارم ... هیچی غم ندارم ... یه حس تکراریه که باز داره اذیت می کنه ... نور اتاق کمه ... همه چی هی می خواد یه جوری شه که مثلا فضا رمانتیک شه ... تمام تنم داره زار می زنه ... یه لبخند ... بازتر ... بازم بیشتر ... دارم قهقهه می زنم ... حالم خوبه؟ کسی نیست ازش بپرسم ... به سلامت عقلانیم شک می کنم ... شک ... پرم ازش ... همینجوری داره تصاعدی میره بالا ... هوا گرمه ... اونم میره بالا ... تن تبدارم مثه یه جنازه می مونه ... چه قشنگ ... یه حس جدید ... تو دستمه ... رو قلبم!!! سایلنتم ... دیگه منتظر هیچ نوری نیستم ... ولی میاد ... یه جوکه تکراری !!! اینقد می خندم که به هق هق میفتم ... نمی خوام گریه کنم ... نمی خوام واقعا!!! گوشه ی چشمم خالی می شه ... کم کم داره سردم می شه ... از اون حس تکراری خبری نیست ... چه جالب امشب حتی یه دونه مزاحمم نیست ... از تنهایی پر می شم ... حس هام با هم قاطی می شه ... دلتنگیو می تونم تشخیص بدم ... شده یه بازی برام ... حسرت روزای رفته ... دلم بدجور گرفته!!! عقربه های ساعتم خواب رفته ... صداشو تشخیص می دم ولی نمی فهمم چی می گه ... اسپیکرم سردشه ... من اما نمی لرزم ... چشمامو می بندم ... می رم ... می رم ... برمی گردم به 2 ساعت پیش ... یادم نمیاد چی گفتم ... فقط می دونم که تموم شد ... مطمئنم ... مثه سگ!!! شیرینی کنسل شدن امتحانم نرسیده به گلوم زهر می شه می ره پایین ... کاشکی بودیو من حس می کردم وجودتو ... وجودم پر می شه از حرفای تکراری ... جایی واسه خودم نمی مونه ... با یه نیروی گریز از مرکز قوی دارم پرت می شم بیرون ... اعتماد ... اینو کم دارم ... هر چی می گردم پیداش نمی کنم ... دروغ می گه ... مثه سگ!!! منم سنگ شدم ... ورق بزن خاطراتو امشب با من ... فراموش کردن هر ادمی به سادگیه اب خوردنه ... فقط مشکل دمای ابه ... که گاهی یخه و گاهی جوش ... 100 درجه!!! بد می شم بد ... مثه سگ!!! هیچیو پاک نمی کنم ... حتی حافظمو ... ولی باورم نمی شه ... مثه یه مرده ی منجمد می مونم ... ناخونام بنفش شده ... رنگم زرده فک کنم ... رنگا قاطی می شن ... سرم گیج می ره ... چشام قرمزه فک کنم ... این بار دوس دارم گریه کنم ... نمیاد ... باز دارم می خندم ... این بار به خودم ... به این شب برفی ... جوابش یه کلمه ست ... تورو خدا واسه یه بارم که شده رک باش ... نمی خوام ... نه ... نمی تونم ... یه جرقه لازمه تا اتیش بگیرم ... حرفاش مثه میخ می شه فرو می ره تو وجودم ... می ریزمشون بیرون ... این بار دیگه نه ... می گم بازیچه نیستم که فردا منو بخوای ... یه چی می گم می شم صفر!!! دارم می خندم ... اشکم درامده ... امشب بیش از حد خوشحالم ... حال من یه جوریه!!! یادمه گفتم گریه می کنم که همه چی تموم شه ... می شناسمش ... این اشکه ... از رو تخت میفتم پایین ... از خواب می پرم ... عقربه ها هم بیدار شدن ... چشمام خیسه ... 
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 15:23 توسط سحر
|

فرصتي نمانده است بيا همديگر را بغل کنيم فردا يا من تو را مي کشم يا تو چاقو را در آب خواهي شست! داره بارون می باره ... همیشه خواب موندی دختر ... بیدار که می شم هوا تاریک شده ... وقتی خوابیدم امیر حسین تو بغلم نبود ... با چه ارامشی خوابیده ...حسودی نمی کنم به هیچ وجه!!! من این ارامشو تو بیداری بهش رسیدم ... بارون شدیدتر می شه ... بیش از حد هیجان زده ام ... یه لحظه از این ذوق زدگی پیش پا افتاده خندم می گیره ... خیلی وقته ننوشتم ... همیشه وقتی می نوشتم که دلم گرفته بود اما این بار ... می دونی من زندگی جالبی دارم ... اینقد توش هیجان داشتم و دارم که نگو (البته نه مثل این هیجان بارون زده...) ولی همیشه در عین لبخندی که رو لبم بوده یه اپسیلون غم هم داشتم ... همه ی ادما یه نقطه ضعفی دارن خب منم یکی از اونا ... خیلی مسخرست من از همه ی ادما انتظار دارم منو به عنوان همون چیزی که هستم قبول کنن ... همیشه سعیم این بوده که خودمو بشناسونم بهشون و باور کنین هیچی تو دنیا سختتر از این نیست که خودتو برای بقیه ای تعریف کنی که تصور می کنی دقیقا یه برداشت عکس ازت دارن ... چقد واسم مهم بود همین بقیه چی دربارم فکر می کنن ... چقد کارامو توضیح دادم و گاهی اوقات چقد مضحک ادم صادقی شدم ... باورت می شه تو این مدت که ننوشتم هیچی واسه نوشتن نداشتم؟ زندگی بر وفق مراد می دونی چیه ؟ تو این مدت با یه عالمه ادم جورواجور روبرو شدم که زندگیشون باهام فرق می کرد ... تا حالا گیج شدی؟ نفهمی کی هستی و داری چیکار می کنی؟ من ادمی نبودم که بقیه خیلی راحت بتونن روم تاثیر بذارن ... زمان چه نیشدار بعضی چیزارو بهت می فهمونه ... گرفتم حرفتو ... اون اتفاق ... نشونه ها ... و چقد اچمق بودم که زودتر از این نفهمیدمت ... گاهی اوقات بعضی ادما که اونا هم اتفاقا به طریقشون بدجور معتقدم میان تو زندگیت ...مثلا تا حالا با یه نتوورکی حرف زدی ؟ سلیقه هات عوض می شه بدون اینکه بفهمی ... حتی درباره ی اون چرندیات به یه ایمان می رسی!!! جالب اینه که اصلا متوجه نمی شی ... وقتی به خودت میای خیلی چیزاست که از دست دادی ... سلیقتو ... ابتکارتو ... انگیزتو و ... مغزتو !!! فکر می کردی داری رو به جلو حرکت می کنی ولی الان تقریبا نزدیک نقطه ی شروع واستادی!!! تلنگری بود ... ممنون ... از همین پایین می بوسمت ... زندگی قشنگ من ... حالا برگشته ... من همونیم که می خواستم ... و این یعنی وقتی یه نفر بهت می گه ازت متنفره تو فورا جبهه نمی گیری که متنفر باشی ... تو خودتی ... ادما می تونن دوست داشته باشن یا از شنیدن اسمت بالا بیارن ... ولی تو می تونی در عین تنفر از یه نفر تظاهر کنی که داری از مصاحبت باهاش لذت می بری و این یعنی شوخیای زشت بقیه هم نمی تونه روز قشنگتو خراب کنه ... اره ... دور شده بودم ازت سحر ... الان اینقد نزدیکی که نفس گرمتو رو صورتم احساس می کنم ... چقد ذوق زدم باز ... بارون تندتر و تندتر می شه ... صدای محسن نامجورو می شنوم ... یه جوری می شم ... هر چی فکر می کنم نمی فهمم چه جوری!!! تو همین مدت کوتاه کلی ربط از دست دادم ... این ارتباطات زاده ی ذهن من و توئه ... وقتی یکی میره یا یکی جاشو پر می کنه یا نمی کنه ... و اینا هیچ ربطی به هم ندارن ... 
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 18:51 توسط سحر
|

دلم گرفته است ... به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم ... چراغ های رابطه تاریکند ... چراغ های رابطه تاریکند ... کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد ... کسی مرا به مهمانی گنجشک ها دعوت نخواهد کرد ... پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مردنی ست ...

مثه همیشه اینجا شلوغ پلوغه ... پس چرا من نمی تونم مثه همیشه خوشحال باشم؟ همیشه خوشحال بودم؟ اره خب بودم ... نه نبودم ... نمی دونم ...
چند وقته حتی به گریه هام پیش خودشم شک کردم ... همه چیز عالیه ... خیلی هم عالیه!!! ولی من مثه همیشه زده به سرم ... امروز باز از این روز بداست ... همه رفتن . بازم اوضا فرقی نکرده همچی ... حوصلم سر رفته ... مامانم امروز اصلا انگار قصد حرف زدن نداره بر عکس همیشه ... انگار امروز همه یه چیشون هست!!! وامیسم جلو اینه ... دوباره دیدم که چقد کمبود مو دارم ... پوششون دادم به بالا ... فکر کردم شاید بقیه هم همین کارو می کنن ... کارای تکراری ... اه ... اینم فهمیدم که چقده حتی واسه این کارا هم ناشی ام ... اخ ... همونقدم که داشتم کندم ...
هنوز جلو اینه ام ... نکن دختر نکن (با فتحه بخون! ) مامان به حرف میاد ... حرف گوش می دم ... دیگه نمی کنم ... اخه غیر ... توشون مگه کار دیگه ای هم می کنی؟ فاتحه شونو می خونی بد اسمشو می ذاری توجه به الهامات قلبی و اعتماد به دست!!! بشین بابا بسه زر زر کردی ...
خسته می شم ... همونجا می شینم ... تلفن ... لهش کردم ... هانی ... گوشیو بردار دیگهههههه ... دو تا فحش ... صدای در اتاق ...
یه اس به پیشی ... تا حالا کسی بت گفته چقد زشتی؟ حوصله کل کلم ندارم ... گوشیو پرت می کنم ... و چقد احمقانه مواظبم به دیوار نخوره ....
از کلاس برگشتی ... هیش کی خونه نیست ...مگه همین تنهایی نبود که فخرشو به همه می فروختی؟ ها ؟ چی شد پس ؟ چیکار می کنی حالا؟
دینگ ... دینگ ... دینگ ... دینگ ... دینگ ... دینگ ...دینگ ... دینگ ... اینم از تلویزیون ...
دینگ دینگ ... مگه همین سیستم به دادم برسه ... مسنجر باز الکی امده بالا برا خودش ... اگزیت پلیز!!
دابل کلیک ...
چی الان ... می دونی الان لازمه اسب چوبی گوگوشو گوش بدی تا ... فکر نمی کنی وقتشه از پیلت بیای بیرون؟ مگه این همه ادم که ماماناشون گریشونو می بینه چی می شه؟ دختره ی احمق ... دختره ی احمق ... دختره ی ...
باور نمی کنم این تو خود تویی ... این تو که از خودش بی خود شده تویی ...
برو برو که خسته از شکستنم ... من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم ...
وقتشه جدا بشم از تن لشم ... من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم ...
چقد عوض می کنیش بذار همین وامونده بخونه دیگه ...
دینگ ... کانکتد ...
دابل کلیک ... این بار مسنجر ... اینجا دیگه چه خبره که اومدی؟ 360؟ نه بابا ... مش ؟ اینجا هم که کسی نیست ...
دوباره دابل کلیک ... ولی این بار تاچ نت ... گوگل؟ خسته نشدی از بس اهنگ دی ال کردی؟
دابل کلیک ... یه تاچ نت دیگه ... بلاگفا ... چقد دلم برا نوشتن تنگ شده ... ابی گوش می دم این بار... اروم می شم ... برمی گردم به 2 سال پیش ...
و می نویسم ...
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/07/30ساعت 0:44 توسط سحر
|
